اومدم که بنویسم در یک ماه گذشته حال روحیم خوب بوده. زیر نظر متخصص دوز کمی دارو شروع کردم و انگار که گرمی به دلم برگشته باشه، دنیا دوباره رنگ گرفته. بنظر میاد افسردگی بعد از زایمان یقهم رو ول کرده. حالا هر روز رو به جان کندن به شب نمیرسونم، نفس کشیدنم سخت و سنگین نیست، حتی دردهای فیزیکی قابل تحملن. کنار بچه میخندم، زمانهای کوتاهی برای خودم هم دارم.
برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 19:14
بچه به تصویر خودش توی آیینه میخندد. بلند و از ته دل. دوست دارم همهی عمرش همچین رابطهای با خودش داشته باشد. برای خودش ذوق کند، از ته دل.
برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 17:16
همان شبی که دوباره بستریم کردند، دزد زده به خانه مامان. دیشب فهمیدم، بعد از پنج ماه. حالا یک ترکیب عجیبی از غم، اضطراب و خشم نشسته روی دلم. فکر میکنم اگر نخواسته بودم که بیایند اینطور نمیشد. طلاهای مامان را بردهاند، تابلو فرشها، هرچه سبک و قیمتی بوده، حتی آن پارچ برنجی عتیقه که مامان بزرگ برایم گذاشته بود. حس عمیقاً مزخرفی است، آرزو میکردم بیخبر میماندم.
برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 22 فروردين 1402 ساعت: 17:16
برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 20:39